محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

71

مجمع الانساب ( فارسى )

پيران و مردمان عاقل بودند اين رأى نپسنديدند و گفتند اين مسعود نه آن مرد است كه با وى اين بازى درگيرد و هرچه جوانان و هواداران محمد بودند گفتند ما لا كلام به وصيت سلطان بايد رفتن و محمد را آوردن و بر تخت نشاندن . و حاجبى بود او را « حاجب على » گفتندى و خويش سلطان محمود بود و در اين آخر همهء كار سلطان بر وى مىرفت و نايب كل بود چنانچه وزرا و نواب و كتاب همه زير دست او بودند . و او مردى ترك بود و لشكر ترك و هندو و عجم همه سخن او قبول كردندى و او به سلطان محمد راضى بود . پس هم در آن شب رسولى فرستاد با نامه‌اى به خط بعضى از بزرگان سپاه و بعضى از اعيان و وزرا و گفت سلطان محمود به جوار حق پيوست و تخت و ملك را به تو كه محمدى وصيت كرده من كه علىام ايستادم و جان بر ميان بستم و كار را ضبط كردم و دفن سلطان و تجهيز او كردم و ميان لشكرى و سپاه بيم است كه فتنه‌اى شود و هركسى رأيى مىزنند مصلحت در آن است كه خداوند به زودى عزيمت فرمايد و بر تخت و ملك موروث متمكن شود چه حال برادر خود مىداند كه چه مردى حاضر بيدار و مستعد است چون صبحگاه بشنود نماز شام تدبير اين كار كرده باشد بنده آنچه وظيفه بود بجاى آورد باقى رأى عالى بهتر داند . پس چون اين رسول و نامه به سلطان محمد رسيد ، متحير شد و خواص و ندماى خود را بخواند و بگريست و گفت خداوند پدرم به جوار حق رسيد خداش بيامرزد كه نيكو خداوندى بود ما را ، اكنون كار ما با برادر در تشويش افتاد و اهل غزنين و لشكر و سپاه اين نامه نوشته‌اند شما را رأى چيست و مصلحت چگونه مىبينيد ؟ هرچه خواص بودند همه گفتند مصلحت آن باشد كه خداوند انديشد و كند . محمد گفت مصلحت من آن است كه مىدانم به هيچ حال من مرد دست برادر نيستم خصوصا كه او مردى گربز « 16 » ، صاحب دولت است و همهء جهان از وى مىترسند و همهء خواص و اركان پدر دل در او بسته‌اند و با هركسى عهدى و ميثاقى دارد و اين نامه و خواندن من همه مصلحتى و ضرورتى وقت است و مرا مىخوانند كه بر تخت نشانند تا برادرم بيايد و مرا به دست او دهند تا ديگر جهان روشن نبينم ، بهتر آن است كه من از اين ولايت نجنبم و نامه‌ها نويسم به برادر به

--> ( 16 ) . گربز به معنى حيله‌گر و مكار و محيل و زيرك و دانا و هوشيار است .